دوشنبه ۱۹ مارس ۲۰۱۲

بدبختی وضعیت است

مادر: درست میشه فکر نکن , یا خودش میاد یا نامه اش
من : بد بختی اینه که کسی نیست اگه کسی بود آره یا خودش یا نامه اش؛ بدبختی اینه که یه وضعیت ِ
-----------
سال 90 آخرین ساعات خود را تجربه می کند. و چیزی ندارم تا برایش بنویسم و بگویم مثلا چه سالی بود خوب بود بد بود. ترجیح می دهم هیچ ننویسم
پایان
---
دوشنبه 29 اسفند 90

شنبه ۱۰ مارس ۲۰۱۲

اولویت اول

قصه پوشش زنان در ایران قصه جالبی دارد
بعد از انقلاب که حجاب اجباری جاری شد,  زنان به دو گروه تقسیم شدند زنانی که معتقد بودند و حجابشان را حفظ کردند و زنانی که معتقد نبودند و قسمت هایی از موهای شان را بیرون از روسری قرار دادند
سالهای سال گذشت تا مو بیرون گذاشتن برای برخی زنان که به حجاب اعتقادی نداشتند به یک اپیدمی و مد درآمد, به طرزی که دختر دبستانی و راهنمایی و به اصطلاح کودک هم از این شیوه استفاده می کرد و می کند. کم کم این روش با نوعی ضدیت و اعتراض هم همراه شد
سخن این گفتار نه به زنانی که معتقد نبودند و اعتراضشان را با چند تار مو نشان میدادند بر می گردد و نه به خود حجاب اجباری که پدیده ای شرم آور است
بعد از وقایع 88 در میان زنان و دختران مسلمان که به حجاب اعتقاد داشتند اتفاقی افتاد, البته این اتفاق را  نگارنده بارها و بارها دیده  و لمس کرده است  و برای اثبات و دلیل آن احتیاج به کار آماری است که متاسفانه فعلا چنین آماری نیست
اما اتفاقی که افتاده این است که در وقایع 88 و پس از آن موجی در میان زنان مسلمان معتقد به حجاب پدید آمد که به حجاب چه حاجت؟
بسیاری از دوستان و آشنایان و حتی غریبه هایی که قبلا رویت می کردم و حالا می بینم این اتفاق درون آنها افتاده که یا حجاب را آنچنان که در گذشته مهم می دیدند مهم نمی انگارند یا آنکه کلا دیگر به آن اعتقادی ندارند
اینکه آیا تار مویی از ایشان بیرون مانده و سالهای گذشته این طور نبوده آیا مهم است یا امری سطحی دانست محل بحث است. بنظرم همیشه حداقل در ایران  پوشش ها حجاب ها بیانگر تغییرات درونی آدمهاست بیانگر تغییرات فکری آدمهاست
منتها به دلیل اینکه مردان دارای چنین پوششی نیستند این تغییرات در ظاهر آنها اتفاق نمی افتد. اما در زنان آری
طرحی که برای این اتفاق در ذهنم رخ داده و با آن کنکاش می کنم که آیا درست فکر می کنم یا نه این است که:
احساسم این است برای زن یا دختر مسلمانی که امروز نوع پوشش اش با گذشته فرق دارد و از دیدن موهایش توسط مردان ابایی ندارد  حجاب دارای اولویت اول بود. حجاب یک رکن و نشانه زن مسلمان بود. اما این طیف از زنان شاید به این نتیجه رسیده اند که حالا حجاب اولویت اول است؟ در این دو سال اتفاقاتی افتاده که نشان می دهد انسانیت و دیانت در این ملک  بر پایه اموری بنا شده  که می لغزد, این چرخ دیانت در میان مسلمانان ایرانی لنگ می زند از حجاب است؟ از نماز؟  از فقه؟ از فرعیات؟ یا اصولیات؟
بنظرم در بخشی  از نسل جوان مسلمان این سوالها تا حدی پدیدار شده که آیا حجاب هنوز اولویت اول است؟ آیا چیزهایی وجود ندارند که جامعه مسلمانی  به آن فکر نکرده؟ آیا اموری وجود ندارند که مهمتر از حجاب و ویترین مسلمانی باشد اما با بی توجهی از آن عبور شده؟ این شاید قسمتی از سوالات و کنکاش های زن مسلمان ایرانی امروز باشد
بنظرم وقایع این دو سال ثابت کرد چیزهایی مهم تر از حجاب برای زنان و مردان مسلمان وجود دارد که تا به حال از آن غفلت شده بود چیزهایی مهم هستند که دیده نمی شوند پس باید به آنها تابید و از این تاکید زیاد  دست برداشت

پنجشنبه ۲۳ فوریهٔ ۲۰۱۲

چگونه زندگی کردن



مدتهاست دارم فکر میکنم
 به یک قضیه به یک نگرش
به اینکه آیا می شود آدمها را فارغ از نوع نگاهی که به خدا دارند دوست داشت؟ و این دوست داشتن فراتر برود و به زندگی کردن برسد؟
اغلب به خیر می رسم در جواب ؛ اینکه زندگی ما بدخبتانه مال خودمان نیست
امشب بعد از دیدن فیلمی  احساس کردم کاش میشد تا به ابد مجرد ماند !! این نظر توسط منی که همیشه دوسن داشتم با کسی زندگی کنم و تجربه ما را بچشم عجیب است  اما نوروز 90 وقتی به دیدن عکاسی رفتم که سالهای سال در مجردی مانده وقتی دیدم در میانسالی در خانه ای جالب که دکورش تنظیم نورش و همه چی اش مال خود اوست و زندگی متفاوتی را تجربه می کند رک باید گفت حسودیم شد. دوست داشتم تجربه اش کنم؛ وقتی زندگی مال خود خود آدم می شود. این البته به دلزدگی از آدمها هم مربوط می شود ، یک حس بی علاقگی به آدمها
دور شدم از آنچه که میخواستم ؛ وقتی مدل ها و نوع های مختلف زندگی کردن به سراغ آدم می آید و آدم هی بالا پایین می کند که بالاخره کدام نوع زندگی بهتر به دل آدم می چسبد شاید به هیچ نتیجه ای نرسد؛ اصولا فکر کردن برای نتیجه گرفتن نیست برای ... نمی دانم
نامه ژیلا بنی یعقوب به زهرا رهنورد را اگر نخواندید بخوانید جالب است؛  حداقل به سوال اول من تا حدی پاسخ داده؛ همچنان به سوال اول فکر می کنم بی آنکه بخواهم نتیجه بگیرم یا کاری کنم؛ اما این ور رفتن خوشایند م است. کما اینکه گفتگو با آدمهای متفاوت در مورد زندگی شان همیشه از علایقم بوده

----
دوستی گفت چرا این وبلاگت را به بلاگفا و.. تغییر نمیدهی تا خواننده داشته باشد و فیلتر نباشد؛؛ حقیقتش دیگر خواننده داشتن و نداشتن مهم نیست؛ بدبختانه یا شوربختانه؛ ( این شوربختانه اینجای گلویم گیر کرده بود)
ما در سرزمینی زندگی می کنیم که هنگام وصل به اینترنت باید همان ابتدا وصل به ابزارهای رد شدن از موانع شد مگر اینکه سراغ سایت ها و وبلاگ های آشپزی و عکسهای بازیگران سینما و.. برویم.


دوشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

گفتگو با چارلز تیلور




امروز به کتاب اخیرتان با عنوان روزگار سکولار فکر می کردم، ناگهان اتوبوسی از برابرم رد شد که شعار گروهی ملحد ( یا به عبارت بهتر ، لا ادری) روی آن بود که می گفت: به احتمال قوی خدایی در کار نیست نگرانی را کنار بگذار و از زندگی لذت ببر
چارلز تیلور *: بله این شعار را شنیده ام. این حرف بسیار خنده آور است. این خیلی عجیب است نه؟ من تلاش می کنم بفهمم چرا چنین وضعیتی در روزگار ما پیش می آید. این پدیده های جدید خاص حیرت زدگان ملحدان که انجیل پخش می کنند و بعضی وقت ها هم بسیار عصبانی اند از کجا آمده؟ به نظرم این شبیه واکنش اسقف ها به داروین در قرن نوزدهم است.. این اسقف ها با تحولاتی که پیش آمده بود فکر می کردند جهان مسیر خاصی را خواهد پیمود اما ناگهان معلوم شد هر چه می اندیشیدند خطا بوده است و این بسیار بهت زده و خشمگین شان کرد.
امروزه همین وضعیت برای نخبگان سکولار لیبرال پیش آمده است. آنان هم فکر می کردند جهان مسیر معینی را خواهد پیمود و همه چیز براساس برنامه پیش خواهد رفت و وقتی می بینند که اشتباه کرده بودند بهت زده و خشمگین می شوند این وضعیت ترحم برانگیر است.انگار چسباندن شعار روی اتوبوس باعث می شود مردم نظرشان را درباره ی خدا و وجود و معنای زندگی عوض کنند، شعار روی اتوبوس ! فکر نکنم چنین چیزی هیچ تغییر اساسی در کسی پدید آورد.
پرسشگر: از اشاره تان چنین به نظر می آید که انسان های معاصر میان دو قطب متنافر گیز افتاده اند. آن چنان که شما می گویید گویی یک سو تعصب الحادی حاکم است و یک سو تعصب دینی این باعث می شود که انسان عادی در این میان سرگشته بماند و به هیچ سو جذب نشود و با نوعی بیهوده گی سرش را به کار خودش گرم کند
چارلز تیلور: بله درست است. این فقط به حیرت و سر گشتگی( bricolage ) می انجامد یعنی اینکه تلاش کنی موضع خودت را داشته باشی ، در کتاب روزگار سکولار بسیاری از کسانی را که دست به چنین کاری زده اند نشان داده ام. به نظرم امروزه این پدیده بسیار رواج یافته. از جمله حالت هایی را هم داریم که واقعیت نوعی سرگشتگی را به مردم تحمیل می کند. اما در نهایت این موضع برآمده از درون انسان ها نیست. گاه دیده می شود که انسان ها موضعشان را براساس خودآگاهی شان تعیین می کنند. این همان چیزی است که   می شنویم می گویند: من معنوی ام اما مذهبی نیستم، جمله مذهبی نیستم می خواهد بگوید که به هیچ سنت از پیش تعیین شده ای که مرا به چیزهایی پای بند کند اعتقاد ندارم و من معنوی ام یعنی در برابر مجمل سنت های معنوی ، آغوش من باز است
پرسشگر: پیشتر پیشنهاد کرده بودید که در بررسی ادعاهای رویکردهای فرهنگی مختلف از چیزی استفاده شود که شما خودتان ‍‍‍‍‍‍» زبان صریح تفاوت »  نامیده بودید تا بدین ترتیب بتوان به جای تلاش برای کنار زدن اختلاف ها و کنار هم نشاندن این رویکردهای مختلف، گفتمانی ایجاد کرد که بتواند اختلاف ها را کانون قرار دهد.
چارلز تیلور: به نظرم اگر می خواهیم این اختلاف ها را به عرصه ای بکشانیم که بتوان گفتگویی آرام و منطقی درباره چگونگی زیست مشترکمان در سایه این تنش های موجود میان گروه های مختلف برقرار کرد باید به این نکته توجه کنیم فقط با بازگشت به این زبان است که می توانیم گفتگویی آرام و دور از فحاشی برقرار کنیم، این نه فقط در بررسی های دانشگاهی انسان شناسانه که در بحث های عمومی هم حائز اهمیت است. درون جوامع متنوعمان هم به این زبان نیاز داریم آنچه چندی پیش در ایالت کبک در کانادا اتفاق افتاد و شورای عمومی درباره تندروی دینی برگزار شد بسیار برایم خوش آیند بود ، وقتی مردم نگرانی های خود و نفرت خود را از خارجیان به زبان آوردند برخی به ویژه مسلمانان در برابر ایشان موضع گرفتند و گفتند این خطا ست و از اینجا بود که گفتگو از حالت مسخره آمیز بیان اختلافات فراتر رفت. به نظرم این آن نوع گفتگویی است که باید برای برقراری اش تلاش کنیم.
پرسشگر: بدین ترتیب آیا امیدی هست که بتوانیم مرتبه ای بالاتر ایجاد کنیم که در آن مرتبه رویارویی های اساسی فرهنگی حل شده باشد, حداقل امیدی کاذب؟
چارلز تیلور: امید کاذب هست و این امید زیباست هر چیز سرابی بیش نیست چیزی شبیه امید کاذبی که در مارکسیسم اصیل می بینیم یعنی مارکسیسم فلسفه ای است که بررسی های خودش را در غایت اهمیت  می شمرد چون در این بررسی ها تعریفی برای تعارض فرهنگی ارائه شده است. 
اما من مخالف خطای اصلی یی هستم که مارکسیسم مرتکب می شود و آن اینکه می پندارد ما می توانیم این را  حل کنیم این خطا مانند آن است که اصلا تعارض را نبینیم شاید هم بدتر از آن باشد. شاید حتی همه مشکل در این نگاه کور نولیبرال باشد که تعارض های بزرگ فرهنگی را اصلا نمی بیند و می پندارد با جهانی شدن همه چیز همه ی مراحل با موفقیت طی خواهد شد این بالاترین هر کوری است این نولیبرال ها باید مارکس را بخوانند شاید به این ترتیب بتوانند با وارد کردن اندکی واقع بینی نگاهشان را اصلاح کنند.

گفتگوی کریس بلور با چارلز تیلور
-----------------------------------
درباره ی چارلز تیلور:
جدیدیترین کتاب او با عنوان روزگار سکولار در 2007 منتشر شده است . در همان سال نیز برای مجموعه آثارش برنده جایزه تمپلتون به ارزش  5/1 میلیون دلار شد. امسال نیز جایزه کیوتو به ارزش 500 هزار دلار به او تعلق گرفت در پی دریافت این جایزه کریس بلور از مجله فلسفه اکنون  philosophy now  با او گفتگو کرده است که بخشهایی از این گفتگو را در زیر می خوانید, ترجمه این گفتگو در یکی از شماره های مجله رودکی چاپ شده است ( مجله رودکی در سال 90 دیگر منتشر نشده است)

یکشنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۲

نوعی دیگر از دروغ


عموما دو نوع دروغ وجود دارد. دروغ رفتاری و دروغ گفتاری
بیشتر از آنکه بشر به مفهوم دروغ فکر کند به دروغ نگفتن فکر می کند؛ این عدم توجه به مفهوم دروغ باعث می شود که بعضا از دروغ گفتاری غافل شود
معمولا حکومت ها هم دو نوع دروغ انجام می دهند
دروغ گفتاری: مثل آنچه که دولت بوش انجام داد و مدعی وجود تسلیحات اتمی در عراق شد, که بعد از فتح عراق مشخص شد صدام  هیچ تلاشی برای تسلیحات اتمی صورت نداده بود
دروغ رفتاری: مثل آنچه که دولت چین انجام می دهد و نرخ یوآن را آنقدر پایین نگه می دارد که با واکنش امریکا و اروپا مواجه می شود که نرخ اصلی یوآن چیزی بیش از این است منتها دولت چین با دروغ نرخ برابری یوآن با یورو یا دلار را پایین نگه می دارد تا برای صادرات کالاهایشان به صرفه تر تمام شود

فارغ از این مبحث دروغ،  می شود به نکته ای کوتاه اشاره کرد که بعضا دولت هایی با همین دروغ ها چه گفتاری و چه رفتاری مردم را فریب می دهند و این دروغ ها به طبع به ضرر مردم تمام می شود.

جدا از اینکه دولت ها می توانند به چه راحتی با دروغ گفتاری مردم خود را فریب دهند مثل انواع تقلب های انتخاباتی در سرتاسر دنیا ؛  باید به این نکته اشاره کرد که بعضی دولت ها ناخودآگاه به واسطه سیستم زور خود بر عرصه های دیگر, آن عرصه ها را مجبور به دروغ گویی می کنند.
جالب است که این رفتار ( دروغ گفتاری) عموما در دولت هایی که می خواهند کمبود خود را بوسیله زور و دستور و فرمایش جبران کنند صورت می گیرد؛ به عنوان مثال دولتی اعلام می کند که هیچ کالای تولیدی حق افزایش قیمت را ندارد. این در حالی است که وضعیت اقتصادی برای آنان ایجاب می کند که قیمت کالایشان را افزایش دهند اما وقتی می بینند ممکن است با توبیخ ها دولت مواجه شوند چه می توانند بکنند؟
تولید محصول با فشار اقتصادی و همان قیمت و در نتیجه ضرر؟
تولید محصول با فشار اقتصادی با همان قیمت اما اندکی تغییر؟
اندکی تغییر مثلا همین می شود که شما بابت آن کالا همان قیمت را دریافت می کنید اما با دروغ گفتاری آن واحد تولیدی صنعتی مواجه می شوید؛ گاه گرم  و وزن ظرف محصول کم می شود گاه گرم و وزن خود محصول جا به جا می شود و ...
در واقع اینجا این سیستم دولتی است که واحد های صنعتی و تولیدی را مجبور به دروغ گفتاری می کند.
؛
بحثی مفصل می طلبد که این نوع دروف رفتاری که حاکمیت به عرصه های تولیدی صنعتی حکمفرما می کند چه تبعاتی برای مردم دارد؟ آیا اصولا این نوع دروغ گفتاری تاثیری به  لحاظ اخلاقی بر روی مردم می گذارد؟ آیا می تواند بر روی سرمایه اجتماعی , اعتماد ها تاثیر بگذارد؟ آیا این مسئله  مسئله ای ساده است و توجه چندانی احتیاج ندارد؟! 

یکشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

چرا پای عمه در میان است؟


جون عمت
این فقط به درد عمه ات میخوره
عمه منم بلده فلان کارو بکنه
...
عمه تو
مادرتو
....

چند وقتی برایم سوال شده که چرا در ادبیات محاوره ای ما از لفظ عمه و مادر در هنگامه تحقیر و فحش استفاده می شود؟
چرا هنگام فحش رکیک  از بابا یا عمو استفاده نمی شود؟ تا به حال فکر کردیم که چرا برای فحش در ادبیات محاوره ای مردم،  از جنسیت زن مایه گذاشته می شود؟
کاش کسی تاریخ را می جویید و در دل زبان فارسی کمی جستجو می کرد که از چه زمانی برای ادبیات تحقیر آمیز و فحاشی از جنس زن بهره گرفته شده و چرا؟ کاش موضوع تحقیقی برای زبان شناسان می شد ؛ نمی دانم شایدم موضوعی هست و شده و تحقیقی انجام گرفته  و،  بی خبریم؟
در هر حال بهتر است خود ما این وظیفه را بر عهده گیریم و به جای اینکه در ادبیات محاوره ای بگوییم فلان چیز و فلان کار به درد عمه ات می خوره و جنسیت زن را مورد تحقیر قرار دهیم از لفظی دیگر استفاده کنیم؛ اگر ما خود یاد نگیریم و نکوشیم  برای اصلاح زبان و گفتار،  طبعا نمی توانیم به نسل بعد از خود هم این را یاد بدهیم که از این ادبیات استفاده نکنند

شنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۱۱

زندگی چند ضلعی

بعضی زندگی ها چند ضلعی هستند. 
یعنی سبک زندگی بعضی ادمیان چند وجهی است.
این دسته از آدمها شاید به هیچ وجه این چند وجهی نرسند یا توفیقی بدست نیاورند اما از این تنوع و تکثر در راه های مختلف زندگی لذت می برند ، گاهی البته جبر و گاهی هم آگاهی منجر به زندگی چند ضلعی می شود
آدمی که دغدغه های اجتماعی ؛ دغدغه های جمعی؛  دغدغه های فرهنگی یا چیزهایی از این قبیل  دارد .
دوست دارد نانی از علایقش بخورد
 و البته بر حسب جبر زمانه باید برای آینده خود در راهی نان بخورد که علاقه چندانی به آن ندارد اما خب آینده است و زندگی؛
ممکن است به هیچ کدامش نرسد ؛ خودش میداند رسیدن شرط نیست همین رفتن مهم تر است
قدم گذاشتن در یک زندگی چند ضلعی