۱۳۹۴ تیر ۱۷, چهارشنبه

چرا یک کارتن خواب معتاد طرد شده است؟



قشر یا گروهی که از سوی جامعه پس زده شده باشد را طرد شده می نامند. به طرد شدگان نه اینکه بی توجهی شود بلکه اغلب آنها را نادیده می گیرند. به عنوان مثال به کودکان کار, خانواده های بی سرپرست, فقرا, سالمندان, حاشیه نشنیان شهرهای بزرگ, مهاجران افغانستانی, کارتن خوابها و معتادین طرد شده می گویند.
گاهی مردم و دولت به آنها توجه می کنند, مثل همین ایام ماه رمضان؛ به آنها کمک می کنند, ان جی او ها و خیریه هایی وجود دارد که واسط بین جامعه و آنها هستند, نیازهایشان را شناسایی می کنند و به مردم منتقل می کنند و مردم هم در وسع خود کمک می کنند, گاهی هم دولت ( منظور از دولت, دولت کل است, به معنای  هر سه قوه نظام ) با تصویب قوانینی سعی در بهبود وضعیت معیشتی آنان دارد. از این به رو طرد شدگان توجه می شود اما زندگی آنها تغییر اساسی پیدا نمی کند, به لحاظ کمی و کیفی متاسفانه بیشتر هم شده اند.
فقر همیشه توانسته که در دل مردم احساس تاسف را برانگیخته کند, برای مردم ما که دارای خصوصیات مذهبی هستند فقر مهم است, از همین رو توجه به خانواده های بی سرپرست و بد سرپرست و کودکان کار از ناحیه دولت و جامعه صورت گرفته است. سالانه میلیاردها تومان از جیب مردم  به سمت خانواده های درگیر فقر سرازیر می شود  و آماری که خیریه ها و نهادهایی مثل کمیته امداد می دهند گواهی بر این است که برای مردم فقر مساله مهمی است. اما اینکه چرا تغییری در وضعیت معیشتی آنان رخ نمی دهد به سیاست های اشتباه خیریه ها بر می گردد که در این مقال نمی گنجد. همین موضوع فقر توسط رسانه ها؛ سلبریتی ها همواره پر رنگ هم می شود البته در مقاطعی, مثل خبری که پیرامون کمک های ورزشکاران و هنرمندان به کودکان کار و خانواده های فقیر بارها و بارها شنیده و دیده ایم.
بر می گردم به سوال این نوشته, چرا کارتن خوابها طرد شده هستند؟
یک کارتن خواب معتاد, علاوه بر اینکه فقر را باید بر دوش بکشد, خطایی را هم باید بر دوش بکشد, که این خطا را جامعه به شدت پس می زند, به عقیده جامعه و دولت این خطایی نا بخشودنی است, خطایی است که او را مجرم هم می نامند. چندی است که نگاه های جامعه و دولت بهتر شده و به درستی او را بیمار می نامند. بنابراین یک کارتن خواب معتاد, یا معتادی که سقف بالای سرش دارد اما کارتن خواب نیست, علاوه بر فقری که حس می کند بیمار هم هست.
جامعه او را طرد می کند, پس می زند, نمی خواهد تنه  به تنه اش بخورد, دوست ندارد حتی به او کمک مالی کند چون تصورش این است که اگر کمک مالی دریافت کند او را خرج خرید مواد خواهد کرد و باز مصرف. بنابراین شخص کارتن خواب معتاد, کمک مالی هم دریافت نمی کند. یک رانده شده ی مفلس .
خطا را تمام اقشار جامعه انجام می دهند اما خطای مصرف مواد مخدر خطایی ست که به عقیده جامعه و دولت, می تواند جامعه را لکه دار کند, می تواند منظره ی شهر را به هم بزند, می تواند افراد سالم جامعه را در کام خود فرو ببرد, بنابراین گاردی که جامعه و دولت به این قشر گرفته از این منظر است که او را فردی خطاکار می دانند که برای جامعه اش خطر آفرین است. گاها هم می بینیم که در رسانه ها خبرهایی یافت می شود پیرامون اینکه فلان معتاد به مصرف شیشه یا کراک قتل انجام داد, دزدی کرد, در اتوبوس بارها جیب بری کرد و...
کارتن خواب معتاد مثل سالمندان ترحم برانگیز نیستند, چهره آنان مثل کودکان کار مثل فقرا برای سلبریتی ها دل سوزانه نیست, جذاب نیست, نمی شود با آنها بعد خبری پیدا کرد, بنابراین از سمت رسانه ها و مشهور ها رانده شده اند.
کارتن خواب معتاد همیشه مورد غضب دولت بوده, چرا که آنها را موجودی می بیند که نبودش بهتر از بودنش است, جمع آوری بارها و بارهای کارتن خوابها از سطح شهر توسط نیروی انتظامی  و هزینه ها و خرج هایی که از روش های غلط کمپ های دولتی انجام می گیرد همواره دور باطلی بوده که دولت طی کرده و همیشه همان کارتن خواب معتاد را دوباره به جامعه برگردانده, بنابراین از دید دولت او موجودی هزینه زا ست. چند سال پیش در زمستان سرد تهران که درجه هوا زیر صفر بود به گرمخانه ای رفتیم, مسئول گرمخانه که از طرف شهرداری بود گفت مشکل نیست با کفش بروید, بوی تعفن بیداد می کرد, نه اثری از گرما بود نه اثری از تهویه خوب, نه پاکی و تمیزی محیط, هیچ، فقط یک سقف بالای سر آنها بود, تیتر روزنامه چه بود؟ حرف شهرداری که تحویل رسانه ها داده بود چه بود؟
گرمخانه های تهران آماده برای کارتن خوابها,
ایا مقام یا شهروندی می توانست در انجا بخوابد؟ فکر نمی کنم.
هرچند که نگاه دولت از اول انقلاب که نگاهی مجرمانه به اعتیاد داشت و معتاد راهی زندان می شد بهتر از گذشته است, هرچند شهرداری قبول نمی کرد در تهران کارتن خواب وجود دارد و حالا شخص شهردار هم دیده و هم پذیرفته که بله کارتن خواب در تهران وجود دارد که اینها همگی از قوه ان جی او ها خصوصا طلوع بی نشان هاست اما هنوز نگاه های دولت باید بیش از این تلطیف شود.
نگاهی که جامعه به کارتن خواب دارد هم دست کمی از نگاه دولت ندارد, اشتباه نکنیم نگاه طبقه متوسط فرهنگی با نگاه طبقات دیگر تفاوتی ندارد کل جامعه ما متاسفانه دیدش به کارتن خواب " پیف پیف بو میده " است. بخشی هنوز او را مجرم می دانند که جوانان را فریب می دهند, بخشی هنوز او را انگل جامعه می دانند, بخشی به او نگاه بالا به پایین ، ترحم و دلسوزی دارند, بخشی فکر می کنند اگر جیب شان در مترو و اتوبوس زده شد قطعا او یک معتاد بوده, بخشی فکر می کنند آنها موجوداتی خطرناک هستند! چاقو می زنند و تو را سرکیسه می کنند.
در بیان کلی کارتن خواب معتاد از دولت, جامعه, مشهورها و رسانه طرد شده است, اما همه ی قصه طرد شدگی این نیست. وقتی همین کارتن خواب معتاد بهبود پیدا می کند, و می خواهد به جامعه برگردد فکر می کنید چه چیز انتظار او را می کشد؟
خانواده ای که به او اعتماد می کند و آغوشش را باز می کند تا فرزندش را بار دیگر در جمع خود ببیند؟ همسری که از خطای همسرش گذشته و بار دیگر به زندگی کردن با او تن می دهد؟ فرزندی که قبول می کند والدش معتاد بوده و آماده که این بار به همه کمبودها و کم گذاشتن های فرزند پایان دهد؟ جامعه ای که پذیرای اوست؟ کارفرمایی که بار دیگر کارگر بهبود یافته اش را که قول داده مصرف نکند, یک سال است چند ماه است که مصرف نکرده به کار می گیرد؟ حاضر است قبول کند و یک بار دیگر به این جوان بهبود یافته که اراده ترک کرده اعتماد کند و کار به او دهد؟ خانواده ای حاضر است به فردی که سابقه اعتیاد داشته اما او پاک است همیشه جلسه های ان ای را می رود و می خواهد پاک زندگی کند فرزندش را برای ازدواج به او دهد؟
پاسخ خیر است. اینجا دقیقا همان دوری است که هر معتادی بهبود یافته و بعد به گارد جامعه و دولت می خورد و بعد دوباره راهی اعتیاد می شود. همان دور باطلی که در جامعه ما رخ می دهد, وقتی از او می پرسم که چرا دوباره اعتیاد می گوید چه کنم؟ وقتی کسی نیست به من محبت کند, به من لبخند بزند, من را ببیند, به من کار دهد, بگذارند مادرم را در آغوش بکشم, می خواهم فرزندم را ببینم می خواهم با زنم ازدواج کنم, می خواهم دوباره ریخته گری کنم, می خواهم دوباره به آشپزخانه شرکت برگردم, وقتی همه درها بسته است من چه کنم؟
راست هم می گوید چه کند؟ ما او را طرد کرده ایم, نه یک بار که  دو بار طرد شده است, یکبار در دورانی که به او توجه نکردیم و معتاد بود, یکبار  هم وقتی بهبود یافت, به سراغ پاکی آمد اما نتوانستیم اعتماد کنیم. پسش زدیم, گفتیم برو همون گورستونی که بودی.

تمام اینها را نوشتم که بگویم کارتن خواب معتاد یک طرد شده ویژه است, با تمامی طردشدگانی که حاصل فقرند تفاوت دارد, ما به مهاجرین افغان کار می دهیم زندگی می کنیم گاهی با آنها ازدواج هم داریم, به سالمندان نگاه می کنیم هرچند کم, به فقرا و کودکان کار توجه داریم آنها مایه تکان قلبی هستند مو به تن سیخ می کنند اما یک کارتن خواب معتاد هرگز دارای چنین ویژگی هایی نیست. کامل رانده شده.

۱۳۹۳ بهمن ۲۴, جمعه

سالها می گذرد, کاش بقیه می فهمیدن, ارزششو داشت

از وقتی که از آن دکان حاج عبدالله بیرون آمدم سالها می گذرد,
آن روزها که در دکان حاج عبدالله بودم روزهای رخوت انگیزی بود, آدمهای رخوت انگیزتر
هرچند خود حاج عبدالله را دوست داشتم, مرد شریفی بود, مثل بقیه بازاری ها نبود که اهل خیلی چیزها باشد, با تمام گله هایی که از او داشتم، از زندگی ام که پیش او می گذشت اما ساده بود و اخلاق داشت.
بگذریم, برسیم به خانه ی زریاب که جدیدا آنجا زندگی می کردم,
 آنجا بود که با فرانک آشنا شدم, جالب بود تقریبا همسن بودیم, اهل یک ولایت...
آشنایی با فرانک جدایی مرا وارد مرحله ی جدیدی از زندگی کرد, میان ما ازدواج مرسوم نیست, ما بیشتر آشنا می شویم, گفتگو می کنیم و خاطره تعریف می کنیم...
از اینها هم بگذریم, چندین و چند سال گذشت تا آن جنبش سیاسی رخ دهد, زریاب فعال شده بود, به دلیل اینکه کسی به این پزشک عمومی درمانگاه مشکوک نبود, جلسات سیاسی، خانه زریاب تشکیل می شد, چه آدم های معروفی می آمدند و می رفتند, وقتی حرف های سیاسی می زدند وقتی از جامعه می گفتند چقدر وجودم کیف می کرد, خودم را مقایسه می کردم با آن سالهایی که در بازار بودم آن مکالمه های احمقانه بین بازاری ها که خالی از { مردم } بود. پول بود و پول
زریاب بین همکارانش به آدمی پخمه معروف بود، یادم می آید جشن تولد دکتر سرکسیان چقدر با زریاب شوخی می کردند؛ زریاب همیشه لبخندهای ملیح داشت, شاید به همین خاطر بود که می گفتند پخمه ست, من پچ پچ های آنها را می شنیدم, حتی ابایی نداشتند از اینکه سر به سرش بگذارند, نمی دانم در محل کار با او چگونه رفتار می کردند, زریاب درونگرا بود, می دانی فکر می کنم عمدا خودش را به پخمگی می زد تا کسی از درونش آگاه نشود یعنی برایش مهم نبود به چه صفتی بشناسندش, برای همین هیچ کس فکرش را هم نمی کرد وجودش را داشته باشد که جلسات سیاسی در خانه اش برگزار کند,
بگذریم, تو تمام این ماه هایی که جنب و جوش بین نیروهای فعال سیاسی رخ داده بود و من از متن جلسات و گفتگوها با خبر می شدم کیفور بودم, از اینکه در جریان وقایع هستم, تحلیل ها را می شنوم, روزها که فرصت می شد فرانک را ببینم ماجراها را برایش تعریف می کردم, فرانک علاقه ای به ماجراهای سیاسی نداشت, ولی باز من برایش می گفتم.
همه چیز به خوبی پیش می رفت, به خوبی که یعنی به سختی!
بهرحال جنبش ها همیشه فعالین را به تکاپو می اندازد, تکاپویی از تغییر, امید به تغییر, نوعی شادی درونش بود, اما خب غم ها هم بود, آن جلسه که مهندس شکرپور نیامد، فهمیدیم بازدداشت شده، خانم یعقوب گریه می کرد, دانه دانه اشک هایش را من دیدم که چگونه فرود می آمد, تلخ بود تلخ
فشارها وقتی بیشتر شد به زریاب گفتند ریسکش بالاست, فکر می کنیم خانه تو لو برود, بالاخره حتی اگر یکنفر ما زیر نظر باشد ممکن است اینجا لو برود, بهتر است اینجا گمنام بماند, و یا جلسه ای در کار نباشد یا جلسات را چرخشی کنیم, آنجا که این پیشنهاد را شنیدم متاثر شدم, دوست داشتم بند بندم پاره شود و این یاس همگانی نشود, دوست نداشتم جلسات را از دست بدهم,
زریاب ناچار بود موافقت کند, کمی هم ترسیده بود, نکند شغلش را از دست بدهد؟! موافقت کرد, و من غمگین شدم, ماه ها بود که شور و نشاط درون تمام وجودم رخنه کرده بود از دیدن آن همه بزرگوار و بودن در جلسات شان, اما خب چه فایده,
روز بعد برای فرانک تعریف کردم, واکنشی نشان نداد, از صدایم فهمید بغض دارم, برایش عجیب بود این همه واکنش احساسی به چنین قضیه ای, می گفت به من و تو چه؟ اینها خودشان می دانند و خودشان
من معتقد بودم اما چرا, حتی خارج از علاقه ام, مسائل سیاسی به همه چیز ربط دارد, لیاقت حاکم, کارایی یک نظام سیاسی و اکت  فعالین اپوزیسیون در همه چیز تاثیرگذار است حتی من و تو
فرانک اما مبهوت نگاهم می کرد, سالها بعد وقتی از هم جدا شدیم, جدای مان کردند دیگر بی تفاوت بودم, حتی به دوری و جدایی از فرانک هم بی تفاوت شدم, همه چیز از آن رخوتی آغاز شد که یاس در جایی جوانه زد که امید قبلا خانه کرده بود,
پیر شده بودم, زریاب مرا از خانه اش بیرون کرد, غم داشتم, نمی دانستم اینقدر بی وفاست, نمی دانم شاید جدایی از فرانک شاید پذیرفتن این واقعیت که پیر شده ام و زشت, نخ نما شده ام و زریاب حوصله مرا ندارد مرا اندوه گین کرد
اما من به جرات می توانم بگویم دوره ای افتخار امیز در خانه زریاب سپری کردم، و حالا که از آن سالها می گذرد و دیگر، گوشه ای دارم خاک می خورم به تمام آن بزرگان فکر می کنم به نگاه هایی که گاه رویم بود, به میزبانی آن همه آدم که رویم نشسته بودند به دوره ای تاریخی ِحساس که در من ثبت شده ...
سالها می گذردبه خاطرات ولادت،  از ولایت, از زنی که مرا بافته بود, از آن نخ هایی که تار و پودم را شکل داده بودند فکر می کردم, و حالا آن نخ ها بی قواره زده بودند بیرون و از پوسیدگی حرف می زدند, از پیری زودرس, به فرانک فکر می کردم, کجاست؟ هنوز اتاق کناری هال تو اتاق خواب زریاب هست یا زریاب اونم بیرون کرد؟ من فقط یک سال از فرانک بزرگتر بودم اما فرانک جوانتر از من مانده بود, با این همه بازم می گویم ارزشش را داشت تا در متن یک جنبش اجتماعی سیاسی باشم, ارزشش را داشت, کاش بقیه می فهمیدن...
می دانم اخرش می گویید چقدر شلوغش کردم این قصه را, اما خب این را منی می فهمم که سالهای رخوت انگیزی را با آدمهایی هپل در بازار سپری کردم و بعد وقتی خانه زریاب رفتم فهمیدم دنیا شکل دیگری ست,


۱۳۹۳ بهمن ۱۲, یکشنبه

پایان بردگی

صدایش را همیشه می شنیدم
صدایی زیبا و دلفریب داشت
چهره اش را اما ندیده بودم,
دیوارها فاصله ما بودند
تا زمانی که آن اتفاق افتاد
همیشه مجذوب صدایش بودم وقتی از آنجا رد می شدم
همیشه حسرتش را می خوردم,
بعدها فهمیدم همیشه او هم حسرت زندگی من را می خورد
مسخره نیست؟
تو این دنیا کسی حسرت زندگی کسی را بخورد که نمی داند زندگی خودش آرزوی اوست
گذشت تا وقتی که بعدها ازش پرسیدم: زندگی من؟ زندگی من کجایش حسرت داشت؟
می گفت تو همیشه آزاد بودی, مسئولیتی بر عهده تو بود و تو مسئولیت پذیر بودی و هستی, تو رویای من بودی
باورم نمیشد در خود چیزی داشتم که رویای کسی دیگر باشد,
باورم نمیشد
پرسید تو حسرت چه چیز مرا می خوردی؟
گفتم همیشه زندگی تو برایم ارزشمند بود, همه چیز برایت آماده و راحت بود, مجبور نبودی مثل من رنج بکشی, مسئولیت ده ها موجود دیگر روی دوشت باشد, این شغلت باشد و هر روز باید با آنها بیرون روی و مراقب شان باشی, تو در یک چارچوب بودی, راحت آرام امن و همه چیز برایت مهیا بود, در واقع تو مسیرها را انتخاب می کردی مثل من مجبور نبودی همیشه چند مسیر مشخص شده را بروی و مراقب دیگران باشی, من از این شغل متنفر بودم
مخالف بود میگفت اتفاقا آزادی تو برایم آرزو بود, اینکه از درون آن چارچوب خارج شوم,
الان که فکر می کنم می بینم چقدر متفاوت می اندیشیم, نمی دانم حالا که او از باغ فرار کرده و من از گله چوپان, آیا می توانیم هم را خوشبخت کنیم؟ درست هرکدام از ما رویای طرف مقابل را داشته, درست هم او مرا و هم من او را دوست دارم اما این هم خود مساله ای ست, که اندیشه هایمان متفاوت است, او اهل مسئولیت پذیری بیشتر است و من اهل آزادی بیشتر
حالا هردو آزادیم, از ده, ار مردمانش, از آن گوسفند های خنگ،  از آن باغ مسخره که امیلی نگهبانی شان میداد, از همه چیز
شب ها وقتی برایم عوعو می کشد صدایش از هر چیزی برایم دلنشین تر است.

۱۳۹۳ دی ۱, دوشنبه

برف و امید

چون کوهی در البرز مرکزی
گاهی برف می بارد
گاهی افتاب می تازد
برف می بارد
برف آب می شود
سیر می شوم
تشنه می شوم
...
دائما اتفاق می افتد
 آن هم در همین زمستان
امیدم مانند همین برف و آب شدن در رفت و آمد است
برف می بارد
برف آب می شود
و دوباره برف می بارد


۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

گنج در آسمان






































گنج در آسمان
بر زمین گنج میندوزید؛ جایی که بید و زنگ، زیان می رساند و دزدان نقب می زنند و سرقت می کنند. بلکه گنج خود را در آسمان بیندوزید، آنجا که بید و زنگ زیان نمی رساند و دزدان نقب نمی زنند و سرقت نمی کنند. زیرا هرجا گنج توست، دل تو نیز آنجا  خواهد بود.
...
هیچکس دو ارباب را خدمت نتواند کرد؛ زیرا یا از یکی نفرت خواهد داشت و به دیگری مهرخواهد ورزید، و یا سرسپرده یکی خواهد بود و دیگری را خوار خواهد شمرد.
نمی توانید هم بنده خدا باشید، هم بنده پول
عیسی مسیح
انجیل متی

۱۳۹۳ آبان ۸, پنجشنبه

دنیای کوچک

در جلسه ای نشسته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم یکی از دوستان که تازه آشنا شدیم اسم یک دوست مشترک را آورد
خدای من دنیا چقدر کوچک می شود گاهی
ذوق دارد نه؟
بله ذوق دارد
دوباره و دوباره این اتفاق ها افتاد
یکبار دوستی گفت خب شماها آدم هایی هستید که فعال در عرصه ای هستید و این طبیعی است که تعداد فعالین کم است و همه همدیگرو می شناسید
دوستی دیگر گفت این غم انگیز هست
اینکه دنیا کوچک باشد, اینکه ما یه دور کوچک هستیم , اینکه نمی توانیم با آدمهای مختلف و متنوع آشنا بشویم, اینکه همه با یک دو رابط همدیگرو بشناسیم هیچ خوب نیست, دنیای کوچک غم انگیز است نه ذوق انگیز