۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

کشتار




کشتار
عنوان فیلمی از رومن پولانسکی است که نویسنده آن یاسمینا رضا است. در واقع این داستان بیشتر دستمایه یک نمایشنامه بوده تا فیلم. رومن پولانسکی با بهره گیری از این داستان فیلم خود را در داخل یک خانه و بیشتر گفتگو ها را داخل یک اتاق گذرانده است
گفتگوی دو خانواده از طبقه متوسط فرهنگی بروکلین که در مورد سورفتار فرزندان خود است از یک جهت محل تامل است. شاید به ظاهر تمام مکالمات در یک اتاق حوصله بر باشد؛ اینکه تمام داستان قرار است در سکون یک اتاق بگذرد؛ اما فیلمنامه و کارگردانی به اندازه کافی آنقدر جذاب هست که بیننده را میخکوب کند. کشتار نشان می دهد چگونه می تواند صلحی که به ظاهر زیر پوست آدم های با فرهنگ یک طبقه نشسته طغیان کند و هر شخصیت از داستان بالاخره به طریقی عصیان کند
فیلمبرداری دکور و خصوصا طراحی نور از نکات بارز و برجسته فیلم است. بیشتر از داستان نمی نویسم که برای خواننده ای که می خواند داستان لو نرفته باشد 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

دو کوتاهه در مورد ترانه نقی





ولادیمیر لنین:
«تبليغ آتئيستی می تواند کاملا زائد و حتی زيان بخش باشد، نه از نقطه نظر ملاحظات کوته بينانه در رابطه با ايجاد رعب در اقشار عقب افتاده، در رابطه با باختن انتخابات و غيره، بلکه از نقطه نظر پيشرفت واقعی مبارزه طبقاتی که در مناسبات جامعه مدرن سرمايه داری صد بار، بهتر از تبليغات صرفا آتئيستی، فرد معتقد به مسيحت را به سوی سوسيا ل دمکراسی جلب خواهد کرد. يک مبلغ آتئيست، در اين گونه مواقع و در چنين شرايطی فقط راه کشيش ها و روحانيونی را هموار می کند که بهترين آرزويشان اين است که کارگران به جای آنکه بر سر شرکت در اعتصاب با هم کنار بييند، بر سر مسئله اعتقاد به خدا از هم جدا شوند.»


------------------------------------------------------------


در ماجرای «نقی» ِ شاهین نجفی، بسیاری از اهالی وب و احیانن بخشی از جهان ِ بیرون، احساسات‌شان مجروح شد و واکنش‌هایی نشان دادند که برخی قابل نقد، برخی چرند، برخی خشونت‌بار و برخی هم طبیعتن برحق بود (بر اساس ِ دست‌گاه ِ ارزشی ِ خودم قضاوت کرده‌ام). از سوی دیگر دوستانی هم بودند که تایید کردند و تصدیق و تشویق و الخ.
من کاری با خوبی و بدی، زشتی و زیبایی، درستی و نادرستی ِ کار ِ نجفی ندارم. مدت‌هاست که در بیانم به جای این قسم قضاوت‌ها، سعی می‌کنم روایت کنم. صد البته که روایت هم از نظرگاه و پیش‌داوری‌ها، متاثر می‌شود و من متاسفانه، موجودی خالی‌الذهن نیستم که بتوانم بی قضاوت به ماجراها نگاه کنم. پس روایت ِ عمل ِ نجفی، بر اساس ِ نظرگاه و نظام ِ ارزشی ِ خودم، از این قرار است:
در همه‌ی جوامع تابویی‌هایی وجود دارند و تابوشکنانی. صد البته که قدرت و نفوذ ِ مدافعان ِتابوها در جامعه از تابوشکنان فزون‌تر است و تابوشکنان، با علم به این‌که تابوشکنی، عملی متهورانه است، از مزایایی چون چهره شدن، بهره‌مند می‌شوند و از جانب ِ گروهی که خود را قربانی ِ تابوها می‌یابند، مورد ِ حمایت و حتا تقدیس قرار می‌گیرند. در این میان، مدافعان ِ تابوها، به مخالفت می‌پردازند و نزاع ِ میان ِ تابوخواهان و تابوستیزان، بی‌تردید به خشونت منجر می‌شود. به عبارتی، چون تابوها، با ارزش‌های فردی و اجتماعی درآمیخته‌اند، از ساحت ِ تعقل فراز رفته و به حیطه‌ی عواطف و احساسات داخل می‌شوند، عقل از حیزانتفاع ساقط می‌شود. به سخن ِ دیگر، تابو، برای نقد ناپذیری ِ خود، عقل را به رسمیت نمی‌شناسد و از چنان حاشیه‌ی امن و بدیهی بودنی بهره‌مند است که چند و چون کردن (پردازش عقلانی) در آن راه ندارد. پس سخن، سخن ِ عواطف است. ادبیات، ادبیات ِ عشق و نفرت است. پس نزاع ِ این دو سخن، خواه‌ناخواه، در سطح ِ «کودک یا نهاد» و «والد یا فراخود» ِ افراد تحقق می‌یابد. در چنین سطحی «بالغ یا خود» که وظیفه‌ی محاسبه‌ی عقلانی ِ شرایط را برعهده دارد، پایش لنگ و زبانش الکن است. حال می‌توان نتیجه گرفت که توقعی که «عقل‌گرایان» از دوسوی این مشاجره برای «رفتار ِ دموکراتیک» یا «بدور از خشونت» یا «با احترام به آزادی ِ بیان ِ دیگران» دارند، یک‌سره توقع ِ بی‌جایی است. 
از این مقدمه می‌خواهم نتیجه بگیرم که چون عمل ِ تابوشکنانه آن هم به گونه‌ای که باعث ِ تحریک ِ عواطف شود، از آن‌رو که منجر به رخت‌بربستن ِ امکان ِ گفتگوی عقلانی (بالغ-بالغ) از فضای جامعه می‌شود، با فلسفه‌ی خویش که «سختی‌زدایی از تابوها است»، در تعارض است و از سوی دیگر، تلاش ِ تابوخواهان برای مقابله با تابو شکنی با هدف ِ «حفظ ِ ارزش‌های فردی و اجتماعی» نیز از آن رو که منجر به جلب ِ نظرهای بیش‌تر به سوی عمل ِ تابوشکنانه می‌شود، با تناقض هم‌راه است.


-------------------------------------------------
در گیر و دار بحث ها پیرامون ترانه نقی و فضایی که گفتمان را رایج نکرد بلکه موجی از احساسات ؛ خشونت ها؛ بازسازی کینه ها  و تحقیرها را رقم زد دو دوست یکی چپ و دیگری آتئیست( به قول خودش بیشتر خدا ستیز است) این نوشته ها را نشر کردند و من را به این نوشته ها ارجاع دادند. به نظرم هر دو نوشته قابل تامل است.




۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

زمان

زمانی می رسد که انسان فقط در گفتگو ارضا می شود
شایدم زمانی نرسد, این شاید به مدل آدم ها برگردد
انسان هایی با کتاب لذت می برند و انسانی هایی با گفتگو
همیشه برای من سنت گفتگو و مباحثه لذت بخش تر و شیرین تر از کتاب خوانی و دیدن فیلم و.. بوده
فرقی هم نمی کند که گفتگو با یک کارگر باشد یک زن یا یک استاد و حتی یک کودک, مهم گفتگویی است که به شناخت تو از آدم ها و سطح تفکراتشون کمک می کند. جذابیت بالایی دارد اینکه آدم ها به چه فکر می کنند؟
----------
زمانی می رسد که می فهمی زمان بد است
این گذر بد است
وقتی دیگر خیلی هایی که دوستت بودند در جرگه دوستانت نیستند
آدم ها فرق کرده اند تو هم فرق کرده ای و فاصله با زمان آمده
عوضش خب آدم های جدیدی را باید یارگیری کرد

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

دین ستیزی به مثابه افیون توده ها



آن‌ها که مومنانه به دین ستیزی می‌پردازند، نمی‌دانند که آنچه روشنگری و بی-خدایی می نامندش اگر هم از فلسفه و تفکر آغاز شده باشد، که نشده، برای اینکه نقش وسیع اجتماعی بازی کند باید چارچوب اصلی خود را در باورهای عام نقدناپذیر فرموله بندی کند و مجبور به ساخت اسطوره های جدید برای خود است. اسطوره هایی که به همان میزان از تن دادن به تحلیل مفهومی امتناع می کنند که اسطوره های مذاهب پیشین. اگر شوخی با اسطوره های مسیحی به تحریک شدن مسیحیان در غرب نمی انجامد برای این است که امروزه مسیحیت منبع اسطوره های انسجام دهنده اجتماعی در این جوامع نیست.
اما با همه تفاوت ها، اگر نحوه کشته شدن حسین بن علی در کربلا و تصور آن در ذهن شیعیان تابویی است که شکستن آن به تحریک احساسات آن‌ها می انجامد، آنچه از واقعیت نسل کشی چند میلیون یهودی در شکل اسطوره هولوکاست متبلور شده، تابویی برای جهان غرب است. برای همین محمود احمدی نژاد سهل الوصول ترین و خطرناک ترین راه تحریک افکار عمومی غرب را با انکار هولوکاست انتخاب کرد. توهین تحریک‌کننده به اسطوره های یک فرهنگ، کمک به غلیان احساساتی است که هردو طرف نزاع را در اعتقاد شهودی و حسانی خود مصر تر می کند
...
این متن علی علیزاده جای تحسین داره 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

بودی

دیروز اتفاقی دوستی دیدم که برای اولین بار همدیگر را می دیدیم 
در صحبت هایمان گفت قبلا مذهبی بودی!
وقتی تعجبم را دید گفت دوبار دوست مشترکمان تو را در خیابان بمن معرفی کرد و گفت این فلانی است آدم مذهبی و .. است :))
خنده ام گرفته بود
گفت یعنی نبودی؟
گفتم خب چرا
...
این گفتگو خصوصا این قسمتش برایم جالب بود, اصولا همیشه نظر و دیدگاه دیگران برایم جالب است؛ اینکه فکر کنند قبلا چیزی بودی و حالا دیگر نیستی یا.. ؟
دوم اینکه صفت مذهبی همیشه دارای بار بوده؛ زمانی لیبرال بودن فحش بود زمانی دیگر کمنویست بودن فحش بود و حالا مذهبی بودن؛ جالبه به آدم های مذهبی و دیندار هم که میگوی و می پرسی مذهبی هستی به سرعت می گویند نه؛ گویی فحش است در این روزگار!!؟ :)) اما برای من یکی این اسم ها و صفت ها بی اهمیت است

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

نرسیدن

جاده گلستان

مدتها بود تصور می کردم اگر به فلان کس یا فلان چیز یا فلان مقام برسم چه خوب می شد
چند وقتی است فکر می کنم مثلا اگر روزنامه نگار خوب یا عکاس خوب یا در حرفه شغلی ام  به مکانی ایده آل می رسیدم چه می شد؟ یا با کسی که دارای چندین ویژگی است  زندگی می کردم چه می شد؟
 هیچ نمی شد, شاید زود ارضا می شدم و شاید زود خسته، الان که فکر می کنم می بینم شاید سیری نداشتن و سیر نبودن بهتر است
نرسیدن شاید بهتر باشد
تکاملی وجود ندارد؛ رسیدنی هم وجود ندارد 
اما مرگ؛ این روزها به دغدغه ای برایم تبدیل شده, که چگونه می شود زیست که خوب به مرگ رسید؟
تنها چیزی که شاید رسیدن دارد و در حال نزدیک شدنش هستیم یا هستم همان مرگ است 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

چپ

مزخرف ترین چیز در این دنیا شاید جر و بحث با آدمهای اولترا چپ باشد
جایی که همه چیزی را که می گویی نفی می کنند
رای خود را برتر می دانند و از پیش خود را برنده
و بدتر اینکه همیشه یا بهتر است بگویم اکثر اوقات  هیچ چپی چپ نمی کند
نه اینکه راست شود نه, منظورم این است که کمی تعدیل به نگاهش بیافزاید
شاید در مدل ایرانی مرتضی مردیها در این اشل بگنجد, یک دوست مارکسیسم هم داشتم که طی یک سری رفت و برگشت ها و گفتگو های فکری مسلمان شد اما مسلمان چپ ؛ خیلی وقت است ازش خبری ندارم
--
دو دسته از آدمها با گرایشات فکری هستند که مطلق نگرند و به چیزی که رسیدند اطمینان کافی ندارند و کمتر موردی مشاهده شده از این دو دسته فکری که بعد از رسیدن و در طی بودن این روند دست بردارند و تغییر نگرش بدهند
یکی همین چپ های اولترا یا به اصطلاح رایج چپ های ارتدوکسی هستند و دیگری هم آتئیست ها
--
به قول رفیقی سرو کله زدن و بحث کردن با این چپ های افراطی که دیگر جزو فسیل های روزگارند را باید به فراموشی سپرد