۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

زمان

زمانی می رسد که انسان فقط در گفتگو ارضا می شود
شایدم زمانی نرسد, این شاید به مدل آدم ها برگردد
انسان هایی با کتاب لذت می برند و انسانی هایی با گفتگو
همیشه برای من سنت گفتگو و مباحثه لذت بخش تر و شیرین تر از کتاب خوانی و دیدن فیلم و.. بوده
فرقی هم نمی کند که گفتگو با یک کارگر باشد یک زن یا یک استاد و حتی یک کودک, مهم گفتگویی است که به شناخت تو از آدم ها و سطح تفکراتشون کمک می کند. جذابیت بالایی دارد اینکه آدم ها به چه فکر می کنند؟
----------
زمانی می رسد که می فهمی زمان بد است
این گذر بد است
وقتی دیگر خیلی هایی که دوستت بودند در جرگه دوستانت نیستند
آدم ها فرق کرده اند تو هم فرق کرده ای و فاصله با زمان آمده
عوضش خب آدم های جدیدی را باید یارگیری کرد

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

دین ستیزی به مثابه افیون توده ها



آن‌ها که مومنانه به دین ستیزی می‌پردازند، نمی‌دانند که آنچه روشنگری و بی-خدایی می نامندش اگر هم از فلسفه و تفکر آغاز شده باشد، که نشده، برای اینکه نقش وسیع اجتماعی بازی کند باید چارچوب اصلی خود را در باورهای عام نقدناپذیر فرموله بندی کند و مجبور به ساخت اسطوره های جدید برای خود است. اسطوره هایی که به همان میزان از تن دادن به تحلیل مفهومی امتناع می کنند که اسطوره های مذاهب پیشین. اگر شوخی با اسطوره های مسیحی به تحریک شدن مسیحیان در غرب نمی انجامد برای این است که امروزه مسیحیت منبع اسطوره های انسجام دهنده اجتماعی در این جوامع نیست.
اما با همه تفاوت ها، اگر نحوه کشته شدن حسین بن علی در کربلا و تصور آن در ذهن شیعیان تابویی است که شکستن آن به تحریک احساسات آن‌ها می انجامد، آنچه از واقعیت نسل کشی چند میلیون یهودی در شکل اسطوره هولوکاست متبلور شده، تابویی برای جهان غرب است. برای همین محمود احمدی نژاد سهل الوصول ترین و خطرناک ترین راه تحریک افکار عمومی غرب را با انکار هولوکاست انتخاب کرد. توهین تحریک‌کننده به اسطوره های یک فرهنگ، کمک به غلیان احساساتی است که هردو طرف نزاع را در اعتقاد شهودی و حسانی خود مصر تر می کند
...
این متن علی علیزاده جای تحسین داره 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

بودی

دیروز اتفاقی دوستی دیدم که برای اولین بار همدیگر را می دیدیم 
در صحبت هایمان گفت قبلا مذهبی بودی!
وقتی تعجبم را دید گفت دوبار دوست مشترکمان تو را در خیابان بمن معرفی کرد و گفت این فلانی است آدم مذهبی و .. است :))
خنده ام گرفته بود
گفت یعنی نبودی؟
گفتم خب چرا
...
این گفتگو خصوصا این قسمتش برایم جالب بود, اصولا همیشه نظر و دیدگاه دیگران برایم جالب است؛ اینکه فکر کنند قبلا چیزی بودی و حالا دیگر نیستی یا.. ؟
دوم اینکه صفت مذهبی همیشه دارای بار بوده؛ زمانی لیبرال بودن فحش بود زمانی دیگر کمنویست بودن فحش بود و حالا مذهبی بودن؛ جالبه به آدم های مذهبی و دیندار هم که میگوی و می پرسی مذهبی هستی به سرعت می گویند نه؛ گویی فحش است در این روزگار!!؟ :)) اما برای من یکی این اسم ها و صفت ها بی اهمیت است

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

نرسیدن

جاده گلستان

مدتها بود تصور می کردم اگر به فلان کس یا فلان چیز یا فلان مقام برسم چه خوب می شد
چند وقتی است فکر می کنم مثلا اگر روزنامه نگار خوب یا عکاس خوب یا در حرفه شغلی ام  به مکانی ایده آل می رسیدم چه می شد؟ یا با کسی که دارای چندین ویژگی است  زندگی می کردم چه می شد؟
 هیچ نمی شد, شاید زود ارضا می شدم و شاید زود خسته، الان که فکر می کنم می بینم شاید سیری نداشتن و سیر نبودن بهتر است
نرسیدن شاید بهتر باشد
تکاملی وجود ندارد؛ رسیدنی هم وجود ندارد 
اما مرگ؛ این روزها به دغدغه ای برایم تبدیل شده, که چگونه می شود زیست که خوب به مرگ رسید؟
تنها چیزی که شاید رسیدن دارد و در حال نزدیک شدنش هستیم یا هستم همان مرگ است 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

چپ

مزخرف ترین چیز در این دنیا شاید جر و بحث با آدمهای اولترا چپ باشد
جایی که همه چیزی را که می گویی نفی می کنند
رای خود را برتر می دانند و از پیش خود را برنده
و بدتر اینکه همیشه یا بهتر است بگویم اکثر اوقات  هیچ چپی چپ نمی کند
نه اینکه راست شود نه, منظورم این است که کمی تعدیل به نگاهش بیافزاید
شاید در مدل ایرانی مرتضی مردیها در این اشل بگنجد, یک دوست مارکسیسم هم داشتم که طی یک سری رفت و برگشت ها و گفتگو های فکری مسلمان شد اما مسلمان چپ ؛ خیلی وقت است ازش خبری ندارم
--
دو دسته از آدمها با گرایشات فکری هستند که مطلق نگرند و به چیزی که رسیدند اطمینان کافی ندارند و کمتر موردی مشاهده شده از این دو دسته فکری که بعد از رسیدن و در طی بودن این روند دست بردارند و تغییر نگرش بدهند
یکی همین چپ های اولترا یا به اصطلاح رایج چپ های ارتدوکسی هستند و دیگری هم آتئیست ها
--
به قول رفیقی سرو کله زدن و بحث کردن با این چپ های افراطی که دیگر جزو فسیل های روزگارند را باید به فراموشی سپرد

۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

عصر تاریکی





نوری در میان تاریکی
حاکی دو وضعیت است
یا نوید امیدی در دل تاریکی است که اگر قفل را بگشاییم روزنه ی نور ما را از تاریکی نجات می دهد
یا همانند نور قطاری در دل تونل, می آید و می آید, نزدیک می شود و نزدیکتر, با نزدیکی اش بزرگ تر و رخ نماتر می شود و تو ناگهان امیدت بسیار می شود از این نزدیکی
و نور از تو رد می شود و تاریکی همچنان هست و این آغاز عصر تاریکی است 





نقل به مضون از ژیژک

// یک شنبه 27 فروردین 91 , عصر یک روز تاریک, بارانی

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

برید گم شید

بعضی ها با گیتار می اومدن؛ آواز می خوندن.
خاله ها به پنجره تکیه می دادن، روی کاغذ ترانه های دلخواه شون می نوشتن و می انداختن پایین.
خاله ها نوشته بودن: سخت می تونم فراموشت کنم.
این اسم یه ترانه بود و زیرش م به تاکید خط کشیده بودن
خاله ها ترانه درخواستی دیگه یی م داشتن که اسم شون نامفهوم بود.
مثلا چوبچیک که ترانه یی بود درباره یه زندانی روسی که کله شُ تراشیده بودن.
این کارا خرج داشت. من مدرسه بودم که خاله ها قلک مو که به شکل ساعت شماطه دار بود شکستن، موجودی شو ریختن به پای آوازه خونای دوره گرد قلابی.
بعد یه روز آوازه خونا اومدن بالا که یه لیوان آب  بخورن. آب خوردن و گفتن: چه آب خوشمزه یی. ما دانشجو هستیم.
کتابای کارل مارکس ُ خوندید؟
بابا بزرگ گفت : برید گم شید.
خاله ها شرح این ماجرا رو توی دفترچه خاطرات شون نوشتن، یه خرده هم گریه کردن.

// داستان وظیفه خانواده ی من در انقلاب جهانی
نوشته بورا چوزویچ