۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

نرسیدن

جاده گلستان

مدتها بود تصور می کردم اگر به فلان کس یا فلان چیز یا فلان مقام برسم چه خوب می شد
چند وقتی است فکر می کنم مثلا اگر روزنامه نگار خوب یا عکاس خوب یا در حرفه شغلی ام  به مکانی ایده آل می رسیدم چه می شد؟ یا با کسی که دارای چندین ویژگی است  زندگی می کردم چه می شد؟
 هیچ نمی شد, شاید زود ارضا می شدم و شاید زود خسته، الان که فکر می کنم می بینم شاید سیری نداشتن و سیر نبودن بهتر است
نرسیدن شاید بهتر باشد
تکاملی وجود ندارد؛ رسیدنی هم وجود ندارد 
اما مرگ؛ این روزها به دغدغه ای برایم تبدیل شده, که چگونه می شود زیست که خوب به مرگ رسید؟
تنها چیزی که شاید رسیدن دارد و در حال نزدیک شدنش هستیم یا هستم همان مرگ است 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

چپ

مزخرف ترین چیز در این دنیا شاید جر و بحث با آدمهای اولترا چپ باشد
جایی که همه چیزی را که می گویی نفی می کنند
رای خود را برتر می دانند و از پیش خود را برنده
و بدتر اینکه همیشه یا بهتر است بگویم اکثر اوقات  هیچ چپی چپ نمی کند
نه اینکه راست شود نه, منظورم این است که کمی تعدیل به نگاهش بیافزاید
شاید در مدل ایرانی مرتضی مردیها در این اشل بگنجد, یک دوست مارکسیسم هم داشتم که طی یک سری رفت و برگشت ها و گفتگو های فکری مسلمان شد اما مسلمان چپ ؛ خیلی وقت است ازش خبری ندارم
--
دو دسته از آدمها با گرایشات فکری هستند که مطلق نگرند و به چیزی که رسیدند اطمینان کافی ندارند و کمتر موردی مشاهده شده از این دو دسته فکری که بعد از رسیدن و در طی بودن این روند دست بردارند و تغییر نگرش بدهند
یکی همین چپ های اولترا یا به اصطلاح رایج چپ های ارتدوکسی هستند و دیگری هم آتئیست ها
--
به قول رفیقی سرو کله زدن و بحث کردن با این چپ های افراطی که دیگر جزو فسیل های روزگارند را باید به فراموشی سپرد

۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

عصر تاریکی





نوری در میان تاریکی
حاکی دو وضعیت است
یا نوید امیدی در دل تاریکی است که اگر قفل را بگشاییم روزنه ی نور ما را از تاریکی نجات می دهد
یا همانند نور قطاری در دل تونل, می آید و می آید, نزدیک می شود و نزدیکتر, با نزدیکی اش بزرگ تر و رخ نماتر می شود و تو ناگهان امیدت بسیار می شود از این نزدیکی
و نور از تو رد می شود و تاریکی همچنان هست و این آغاز عصر تاریکی است 





نقل به مضون از ژیژک

// یک شنبه 27 فروردین 91 , عصر یک روز تاریک, بارانی

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

برید گم شید

بعضی ها با گیتار می اومدن؛ آواز می خوندن.
خاله ها به پنجره تکیه می دادن، روی کاغذ ترانه های دلخواه شون می نوشتن و می انداختن پایین.
خاله ها نوشته بودن: سخت می تونم فراموشت کنم.
این اسم یه ترانه بود و زیرش م به تاکید خط کشیده بودن
خاله ها ترانه درخواستی دیگه یی م داشتن که اسم شون نامفهوم بود.
مثلا چوبچیک که ترانه یی بود درباره یه زندانی روسی که کله شُ تراشیده بودن.
این کارا خرج داشت. من مدرسه بودم که خاله ها قلک مو که به شکل ساعت شماطه دار بود شکستن، موجودی شو ریختن به پای آوازه خونای دوره گرد قلابی.
بعد یه روز آوازه خونا اومدن بالا که یه لیوان آب  بخورن. آب خوردن و گفتن: چه آب خوشمزه یی. ما دانشجو هستیم.
کتابای کارل مارکس ُ خوندید؟
بابا بزرگ گفت : برید گم شید.
خاله ها شرح این ماجرا رو توی دفترچه خاطرات شون نوشتن، یه خرده هم گریه کردن.

// داستان وظیفه خانواده ی من در انقلاب جهانی
نوشته بورا چوزویچ

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

آقا بیدار شو همش خواب بوده


امشب با پسرخاله ام که شیش 7 سالی ازم بزرگتره صحبت می کردم؛ از فیلم و هنر و متافیزیک و.. تا کشید به اینجا که گفت: ببین شاید اصلا وقتی مُردیم و از این دنیا رفتیم اون دنیا بگن آقا بیدار شو همش خواب بود همش وهم بود؛ زندگی اینجاست ابدیت اینجاست
آقا بیدار شو خواب بوده؛ اون همه طعم شکست اون همه گذشته تلخ همش خواب بوده
آقا بیدار شو , تمام اون تاریخ تلخ،  تمام اون مکالمات تمام آن عاشقانه های نافرجام همش خواب بود
شما خواب بودی
آقا بیدار شو؛ تازه شروع شده؛ 

۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه

بدبختی وضعیت است

مادر: درست میشه فکر نکن , یا خودش میاد یا نامه اش
من : بد بختی اینه که کسی نیست اگه کسی بود آره یا خودش یا نامه اش؛ بدبختی اینه که یه وضعیت ِ
-----------
سال 90 آخرین ساعات خود را تجربه می کند. و چیزی ندارم تا برایش بنویسم و بگویم مثلا چه سالی بود خوب بود بد بود. ترجیح می دهم هیچ ننویسم
پایان
---
دوشنبه 29 اسفند 90

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

اولویت اول

قصه پوشش زنان در ایران قصه جالبی دارد
بعد از انقلاب که حجاب اجباری جاری شد,  زنان به دو گروه تقسیم شدند زنانی که معتقد بودند و حجابشان را حفظ کردند و زنانی که معتقد نبودند و قسمت هایی از موهای شان را بیرون از روسری قرار دادند
سالهای سال گذشت تا مو بیرون گذاشتن برای برخی زنان که به حجاب اعتقادی نداشتند به یک اپیدمی و مد درآمد, به طرزی که دختر دبستانی و راهنمایی و به اصطلاح کودک هم از این شیوه استفاده می کرد و می کند. کم کم این روش با نوعی ضدیت و اعتراض هم همراه شد
سخن این گفتار نه به زنانی که معتقد نبودند و اعتراضشان را با چند تار مو نشان میدادند بر می گردد و نه به خود حجاب اجباری که پدیده ای شرم آور است
بعد از وقایع 88 در میان زنان و دختران مسلمان که به حجاب اعتقاد داشتند اتفاقی افتاد, البته این اتفاق را  نگارنده بارها و بارها دیده  و لمس کرده است  و برای اثبات و دلیل آن احتیاج به کار آماری است که متاسفانه فعلا چنین آماری نیست
اما اتفاقی که افتاده این است که در وقایع 88 و پس از آن موجی در میان زنان مسلمان معتقد به حجاب پدید آمد که به حجاب چه حاجت؟
بسیاری از دوستان و آشنایان و حتی غریبه هایی که قبلا رویت می کردم و حالا می بینم این اتفاق درون آنها افتاده که یا حجاب را آنچنان که در گذشته مهم می دیدند مهم نمی انگارند یا آنکه کلا دیگر به آن اعتقادی ندارند
اینکه آیا تار مویی از ایشان بیرون مانده و سالهای گذشته این طور نبوده آیا مهم است یا امری سطحی دانست محل بحث است. بنظرم همیشه حداقل در ایران  پوشش ها حجاب ها بیانگر تغییرات درونی آدمهاست بیانگر تغییرات فکری آدمهاست
منتها به دلیل اینکه مردان دارای چنین پوششی نیستند این تغییرات در ظاهر آنها اتفاق نمی افتد. اما در زنان آری
طرحی که برای این اتفاق در ذهنم رخ داده و با آن کنکاش می کنم که آیا درست فکر می کنم یا نه این است که:
احساسم این است برای زن یا دختر مسلمانی که امروز نوع پوشش اش با گذشته فرق دارد و از دیدن موهایش توسط مردان ابایی ندارد  حجاب دارای اولویت اول بود. حجاب یک رکن و نشانه زن مسلمان بود. اما این طیف از زنان شاید به این نتیجه رسیده اند که حالا حجاب اولویت اول است؟ در این دو سال اتفاقاتی افتاده که نشان می دهد انسانیت و دیانت در این ملک  بر پایه اموری بنا شده  که می لغزد, این چرخ دیانت در میان مسلمانان ایرانی لنگ می زند از حجاب است؟ از نماز؟  از فقه؟ از فرعیات؟ یا اصولیات؟
بنظرم در بخشی  از نسل جوان مسلمان این سوالها تا حدی پدیدار شده که آیا حجاب هنوز اولویت اول است؟ آیا چیزهایی وجود ندارند که جامعه مسلمانی  به آن فکر نکرده؟ آیا اموری وجود ندارند که مهمتر از حجاب و ویترین مسلمانی باشد اما با بی توجهی از آن عبور شده؟ این شاید قسمتی از سوالات و کنکاش های زن مسلمان ایرانی امروز باشد
بنظرم وقایع این دو سال ثابت کرد چیزهایی مهم تر از حجاب برای زنان و مردان مسلمان وجود دارد که تا به حال از آن غفلت شده بود چیزهایی مهم هستند که دیده نمی شوند پس باید به آنها تابید و از این تاکید زیاد  دست برداشت